تبليغاتX
روزی تو خواهی آمد از سوی مهربانی

روزی تو خواهی آمد از سوی مهربانی

در کلبه ما سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست......در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست

می خواستم این وبو ببندم

به نظرم ضررش بیشتر از سودشه

وقتی میای و نام امام زمان و خدا رو طوری بد جلوه می دی

که همه زده می شن از تمام دین و امام و اسلام .....

نبودنت بهتر از بودنته !!

وقتی جز بد نام کردن اعتقادات پاک و معصومانه بعضی افراد کار دیگه ای بلد نباشی

نبودت بهتر از بودنته

این وب تا پایان نیمه ی اول تیر 91 به روز نخواهد شد  !

التماس دعا

تا زمان اصلاح شدنم ، به خدا می سپارمتون

و آرزو می کنم پست بعدی ام اینگونه باشد ! :

او آمد ! از سوی مهربانی ....

یا علی


پ . ن :

اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست
میان عیب و هنر پیش دوستان کریم تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست
عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست
مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست
اگر عداوت و جنگست در میان عرب میان لیلی و مجنون محبتست و صفاست
هزار دشمنی افتد به قول بدگویان میان عاشق و معشوق دوستی برجاست
غلام قامت آن لعبت قباپوشم که در محبت رویش هزار جامه قباست
نمی​توانم بی او نشست یک ساعت چرا که از سر جان بر نمی​توانم خاست
جمال در نظر و شوق همچنان باقی گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست
مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست
هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند ضرورتست که گوید به سرو ماند راست
به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست
خوشست با غم هجران دوست سعدی را که گر چه رنج به جان می​رسد امید دواست
بلا و زحمت امروز بر دل درویش از آن خوشست که امید رحمت فرداست




+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:55  توسط یکی مثل خودت 

تهران _ قم _ (خواستگاری بهم خورد ) ....

بعد از بازگشتم از مشهد

مشغله هایم بسیار بود

اما همه اش را بی خیال بودم

و سر در گم از آن هم تفاوت ....

2 روز بیشتر مهلت نداشتم

سراغ رضا رفتم

خدا خیرش دهد اگر نبود معلوم نبود تا کی در فکر ساقی و مطرب فرو می رفتم ....

سخنانش را کوتاه می کنم

یک آینه جلویم گذاشت و رفت

گفت هر چه می خواهی همینجا دنبالش بگرد ....

دیگر آرام شده بودم و راحت تر از قبل

حرکت کردم به سمت قم

برای خواستگاری و عرض ارادت

قرار بود مشهد خواستگاری کنم و همانا ماجرا را فیصله دهم

و تکلیف مشخص شود

ولی رویم نشد و اینبار حتی نتوانستم نگاهش کنم

دیگر مثل قدیم ها مرا در آغوش نکشید .....

ولی هر چه بود تمام شد

خودش خوب می داند که همه چیز را به خودش سپردم

خدایا شکرت

                   شکر

                           !!!!!!!



پ . ن :

عاشق شهر قمم

خیلی شهر پاکیه

نه به خاطر حوزه های علمیه و علمای بزرگش

به خاطر بزرگ بانویی که مزارش اونجاست

السلام علیک یا فاطمه المعصومه

از دوستانی که زیارت قم میرن التماس دعای کثیر دارم

یا علی



http://www.raztv.ir/search?query=%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 13:40  توسط یکی مثل خودت  | 

سفر نامه هامو دارم جمع و جور می کنم و از هر کدوم یه چکیده می نویسم

تک تک تو پست های جدا گانه می ذارمشون


مشهد _ اردو – خدا  ٌٌٌٌ ٌٌ ًٌ

 

این بار متفاوت بود

متفاوت تر از آنچه که فکرش را می کردم

هم برای من ، هم برای او و هم برای همه

همه و همه چیز بود

برایم عجیب بود

همه و همه چیز برایم عجیب بود

عجیب بود این همه تفاوت

اوایلش ترسان بودم و اواخرش لرزان

اما در تمام مسیر آرامشی بود که دلم را گرم می کرد

 ساقی می زد و مطرب می خواند

سبز سبزم ریشه دارم

جانم فدایت ....

شب ها ، روز ها ، تمام لحظات پیش هم بودند

با هم می خوابیدند قاصدک ها

خوس به حال باران

خوش حال بودم به خاطر آتش

نرگس را می گویم آخر نتوانستم ببویمش جز کنار دردانه و بهجت

سرم را پایین می انداختم

نه به خاطر تکه فلزی که دلها لک می زد برای دیدنش

سرم را پایین می انداختم برای لب هایی که می غلطید رویش و دلهایی که آنجا غوطه ور بود

سرشاز از انرژی بود

بود ،

اما نبود !

عادت داشت مرا به چالش بیندازد و با خودم در گیرم کند

گاهی خوب بود و گاهی بد

به گمان دیگری اینبار بد آمد

گفت :

خود بینی !

گفتم :

می دانم .

گفت :

خود ستایی !

گفتم :

می دانم .

گفت :

خود خواهی !

گفت :

خود رائیی !

گفتم :

می دانم .

گفت :

خود پرستی !

گفت :

خود .....

گفت :

خود ..........

و گفت :

خود .....................

اما هر بارگفتم :

می دانم .

دلم هوایش را می کرد

استاد بود

قاضی نبود !

شاگرد بود

کافی نبود !

سبز بود

درخت نبود !

..................

این ها همه بود و نبود !

سفر تمام شد

به همین زودی که دیدی

دزد ها و پلیس ها همدیگر را می کشند و دکتر ها از مرگ نجاتشان می دهند

اما لحظه ی آخر ساغر می گوید :

بودن یا نبودن مسئله این است :

و در لحظه ی آخر می فهمی :

آن همه تناقضات که در وجودت با نام "من" هستی یافته

هیچ کدام نبوده و بقیه چیز هایی که در بود و نبودشان شک داشتی

ثبات یافته اند !

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 16:49  توسط یکی مثل خودت  | 

باورم نمی شد انقدر طولانی شود سفرم

انشالله به زودی شرح حالی از این سفر خواهم نوشت

تهران

مشهد

تهران

قم

اصفهان

شیراز

کرمان

یزد

کاشان

تهران

همه اش شد سه هفته

باورم نمی شد اینگونه شود

از درس و مشق های بچه گانه

و خلوتی بیست و چهار ساعته 

و مشغله های رندانه

و سخنان عاشقانه

و دلتنگی های نا به هنگامانه 

و مو به تن سیخ شدن های نا باورانه

و کویر نوردی های پر بارانه

و دلداگی های عارفانه

و فاش راز های نا گفته

و اعتراف های روحانی

که همه اش را در پستی خلاصه خواهم کرد

خداوندا شکرت !

                      بار الها

                                 شکرت

                                           !

                                                  شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

                                                                                                           



پ . ن :

از لطف تمامی دوستان به خاطر تبریک هایشان تشکر می کنم و سالی پر بار را برایشان آرزومندم

السلام و علیک ایها المنجییییییییییییییییییی

    

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 22:34  توسط یکی مثل خودت  | 

شاید تا چند روز دیگر مسافر باشم

مسافر جایی که نمی شناسمش

با هم غریبه ایم

تا به حال دختر و پسر های با حیای قدیم را دیده ای ؟

تا چشمشان به هم می افتاد

لپ ها گل می انداخت و سر ها را پایین می انداختند

فکر کنم گنبد را که ببینم باید سرم را پایین بی اندازم

ولی نه به خاطر شرم و حیا

به خاطر بی حیایی ها و ....

هر چند می دانم

ایشان زودتر سرش را به خاطر نادید گرفتن گذشته ی من پایین می اندازند

یعنی می شود یکبار دیگر موج های پرچم گنبدتان را ببینم ؟

پرچمتان شبیه با چادر مشکی مادر است !

خوش به حالتان که پرچمتان خاکی ....

با یاد خواهر می آیم و با ذکر پدر اذن ورود میگیرم

مرا دریاب 

دریاب که جز تو پناهی ندارم !


به مشهد می روم :

 آمده ام ، آمدم ای شاه پناهم بده
خط امانی ، ز گناهم بده 
 ای حرمت ، ملجأ درماندگان
دور مران  از درو راهم بده  
 
 
ای حرمت ملجأ درماندگان
دور مران از درو راهم بده 
لایق وصل تو که من نیستم
اذن به یک لحظه نگاهم بده 

پ . ن :آرش سالاریهر کسی میشناسدش بهش بگه من منتظر پیغامشمدلم براش تنگ شده !اگه تا تابستون جوابمو نده میرم قم تک تک حوزه ها رو می گیردم و از تک تک طلبه های توی هر هجره سراغش رو گیرم !دلم براش تنگ شده !(کاش انقدری که دنبال بعضی چیز ها یا بعضی اشخاص می گشتم دنبال امام زمانم می گشتم)


پ . ن :

بین ما فقیر بیچاره ها رسم نیست وقتی مهمونی رو دعوت می کنیم به خونمون فرداش بگیم نمی تونی بیای مهمونی !

ولی مثل اینکه بین بزرگا و مهربون هایی مثل شما این رسم طبیعیه !

خوب قرار بود نیام مشهد چرا دعوتم کردی ؟

باشه هر جور خودتون صلاح می دونید !

ولی من دوست داشتم از پنج شنبه تا یکشنبه پیشتون باشم !

می خوام ببینم دوست داشتن من چقدر براتون اهمیت داره !

(هر چند که می دونم توقع زیادی دارم ، با این همه خطا انتظار مشهد هم دارم ، واقعا چقدر وقیحم من !)




پ . ن 2 : 
خدا رو شکر
بالاخره راهی مشهد می شم !
شکر

 آمدم ای شاه
پناهم بده ....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 21:39  توسط یکی مثل خودت  | 


درد عشقی کشیده‌ام که مپرسزهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کاردلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درشمی‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوشسخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگویلب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویشرنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشقبه مقامی رسیده‌ام که مپرس


خدایا کمکم کن

و صبری با من عطا نما که توان دوری از عزیزانم را داشته باشم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 20:42  توسط یکی مثل خودت  | 

شیرین لبی شیرین تبار

مست و می آلود و خمار

مه پاره ای بی بند و بار

با عشوه های بی شمار

هم کرده یاران را ملول

هم برده از دل ها قرار

مجموع مهرویان کنار

تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان می کنی

ما را پریشان می کنی

آخر من از گیسوی تو

خود را بیاویزم به دار

یاران هوار ، مردم هوار

از دست این بی بند و بار

از دست این دیوانه یار

از کف بدادم اعتبار

می میزنم  می میزنم  جام پیاپی می زنم

هی میزنم هی میزنم  بی اختیار

کندوی کامت را بیار

در کام بیمارم گذار

تا جان فزاید کام تو

بر جان این دلخسته بشکسته تاب

شیرین لبی شیرین تبار

مست و می آلود و خمار

مه پاره ای بی بند و بار

با عشوه های بی شمار

هم کرده یاران را ملول

هم برده از دل ها قرار

مجنون مهرویان کنار

تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان می کنی

ما را پریشان می کنی

آخر من از گیسوی تو

خود را بیاویزم به دار

 




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 14:1  توسط یکی مثل خودت 

گاه باید بدانی :

مخاطبت کیست !

 و

 کجا داری چگونه سخن می گویی !


ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست

با زاهد بی مایه نشستن ثمری نیست

برخیز جز این چاره نداری که در این حال

جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست ...

ما خانه بدوشیم ، ما باده فروشیم

جز باده ننوشیم ننوشیم ننوشیم

ما حلقه به دوش حلقه به دوش حلقه به دوشیم

در کلبه ما ، سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست

در حلقه ما ، جنگ و نزائی به سر شاه و گدا نیست

ما مطرب عشقیم ...

در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ...

ای زاهد دیوانه ، وا کن در میخانه

مِی زن دو سه پیمانه که ما خورده می و رفته ز هوشیم

باده بده ، باده بده ، باده بده ، باده بنوشیم ...


پ . ن :

راجع به انتخابات پیشنهادی دارید ؟
                                              امسال رای اولی هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 13:55  توسط یکی مثل خودت  | 

رسول اكرم صلى‏الله‏عليه ‏و‏آله :

مَن أحَبَّ اَن يَلقَى اللّه‏َ طاهِرا مُطَهَّرا فَليَلقَهُ بِزَوجَةٍ 

هركس‏دوست ‏دارد خداوند را پاك ‏و پاكيزه ‏ديداركند ، بايد ازدواج ‏نمايد .




پ . ن :
          1 . این پست به سبک پست های دوست عزیزم secret

          2 . نوید جان ، نادیا خانم پیوندتان مبارک !
             حالا که می تونید پاک و پاکیزه خدای پاک رو ملاقات کنید ، نکنه بقیه رو فراموش کنید !

          3 . دوستان نظرتون راجع به ازدواج تو سن کم چیه ؟(مثلا 18 تا 22)

          4 . دارم راجع به ازدواج مطالعه می کنم ، اگه اطلاعاتی ، پیشنهادی ،
               نصیحتی یا هر چیز دیگه ای در این باب دارید لطفا کمکم کنید
               (می تونید تو وب خودتون هم پستی در این باب داشته باشید !)

ب . ن :

          5 . ازم خواسته بود هیچ وقت گریه نکنم حتی وقتی که ..... رو بهم دادن .
              ولی هر کاری کردم نتونستم با خوندن اسم زهرا ......

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 15:56  توسط یکی مثل خودت  | 

خدا کند که مرا با خدا کنی آقا

ز قید و بند معاصی جدا کنی آقا

دعای ما به در بسته می خورد

کاش خودت

برای ظهورت

دعا کنی آقا


*    *    *

                            صحرا ، صحراست دیگر !

                          چه صحرای قیامت باشد ، 

                                 چه صحرای کربلا باشد ، 

                                            چه صحرای عرفه !

               اما هیچکدام صحرای غیبت نمی شوند !!!!!!!

          در صحرای ما هیچ چیز نیست ، هیچ چیز

             در قیامت خدا ظاهر است

             در کربلا حسین (ع) ظاهر است

             در عرفات نور ظاهر است

             اما در صحرای ما هیچ چیز نیست ، هیچ چیز

            خدایا ما را از این صحرای بی چیز به دریای خودت متصل کن !



پ.ن : 

 می خواستم از دفتر خاطراتم

چیزی رو بنویسم که شب تولدم نوشتم

ولی دفتر رو اشتباه آوردم

این متن رو دیدم

نوشتمش


اتفاقی بود ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:56  توسط یکی مثل خودت  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:38  توسط یکی مثل خودت 

اللهم عجل لولیک الفرج




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 17:8  توسط یکی مثل خودت  | 

خیلی وقته دیگه تحویل نمی گیری 

خوب من هم جای تو بودم دیگه کسی و تحویل نمی گرفتم

دیگه حرفی از منطق و عدلت نمی زنم 

که دیگه مطمئن شدم توش حرفی نمونده

هر جور دوست داری ببر

هر جور دوست داری بدوز

از اول هم کارت همین بوده

هر جور دوست داری با ما رفتار کن

تو اینجوری نباشی کی اینجوری باشه !

یادته تا همین چند روز پیش فریاد های روز و شبم چی بود ؟

دوباره با صدای بلند می گم تا همه بشنون :

انا الشاکی !

من شاکی ام !

فکر کنم دیگه حرفی نمونده که بزنم

خیلی خسته ام ، خیلی ....


با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند

شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند

باور ما نمی شود در سر ما نمی رود 

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند 

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام 

کور شوم جز تو اگر زمزمه ایی دگر کنم 

مقصد و مقصودم تویی عشقم و معبودم تویی 

از تو حذر نمی کند سایه مگر سفر کند

چاره کار ما تویی یاور و یار ما تویی

توبه نمی کند اثر مرگ مگر اثر کند

مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم 

قاضی درگاه تویی حکم سحرگاه تویی



پ . ن :

تو یه مدرسه ابتدایی دارم سرود کار می کنم

خیلی شلوغ می کنند و به جز داد زدن نمی شه جور دیگه ای آرومشون کرد

این هفته گفتم بذار داد نزنم ببینم راهه دیگه ای داره برای آروم کردنشون یا نه 

تا نیم ساعت اول خیلی خوب بودن

بعدش نفمیدم چی شد که یهو همهمه شد و دیگه نشد جمعشون کنی

به یکی از بچه ها که یه خورده از بقیه بیشتر به حرفام گوش می ده گفتم :

ساکتشون کن

باورم نمی شد که با ین حرف آروم شن .

شاهین بلند شد و خطاب به بقیه بچه ها گفت :

در مجلسی نشسته بودیم ، ناگهان خری گفت !




تا آخر کلاس همه ساکت بودن و فقط سرودشونو می خوندن !

واقعا متاسفم برای آدمایی که باید بهشون توهین شه ......

.....

........

.............



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 20:37  توسط یکی مثل خودت  | 

این روز ها

بهترین و بدترین روز هامه

تلخی و شیرینی با هم قاطی شدن

دو روز اول که همه ی هواسش به من بود و شده بودم نور چشمش خیلی خوب بود

ولی اینکه دقیقا 60 ساعت و 3 دقیقه است که ازش بی خبرم داره دیونم می کنه

خدا جون 

باز هم اول از همه میام سراغ خودت

یه کاری بکن

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 15:29  توسط یکی مثل خودت  | 

اى خاتم مهربانى و عشق! سلام بر تو که گام هاى مهتابى ات

شب هاى جهل بشر را به جاده هاى راستى کشاند . . .

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


خوب یا بد هر چه بود دارد تمام می شود !

آخر های صفر و آخر های سفر !

مولا جان دیدی که بدون تو حتی خودمان را هم نمی توانیم تغییر دهیم ، چه رسد به ..... !

سفر نکرده ، صفر ، سفر کرد !

آتش را به جانم انداختی که چه بشود ؟

می خواستی نرگسش را بفهمم ؟

آری ، نرگس بوی شما را می دهد !

شمایی که در مسیر تهران - جمکران چشمان همه مست شده بود از بوی نرگس کوه و جاده و بیابان !

ما که نتوانستیم ، شما کاری برایمان کن !

می دانم پر توقع شدم ، می دانم نباید شکایت کنم !

می دانم باید دست کشم از سردی و خشکی !

می دانم آتش را فرستادی تا گرمم کند ، تا نرمم کند !

ولی بی گرمی و نرمی برایم تعریف نشده است !

این ها را با تعجب می گویم ، با حیرت می گویم !

شگفت زده شده ام که چرا این همه دیر1372 سالمین بود .

ولی یک هزارمش را هم نفهمیدیم ، ای وای بر ما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای بر ما ....


پ.ن :

ببار ای بارون ببار، بر دلم گریه کن خون ببار

بر شب تیره چون زلف یار، بهر لیلی چو مجنون ببار

فدای غم های تو، خون میچکد از چشمای تو

بی تاب روی زیبای تو، می سوزه عالم در پای تو

 خون دل آسمون، زبون میگیره صاحب زمون،

ای امان، ای امان، ای امان، عمه جان، عمه جان، عمه جان

دل زارم در تبه، گوشه ی چادر زینبِ

امشب جون همه بر لبه، روضه خون مادر زینبِ

وای زینــــــــــــــــــب

رسیده جون بر لبم، می سوزه سینه پر تبم

آسمون تیره ی شبم، قربونی غم زینبم

وای زینــــــــــــــــــب

اگر که غوغا نکرد، اگه شکوه ز غم ها نکرد

سفره ی دلشو وا نکرد، غصه جیگرشو پاره کرد

وای زینــــــــــــــــــب!!



+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 20:51  توسط یکی مثل خودت  | 

گفت : چند وقتیه دارم با خودم فکر می کنم که می شه گناه کرد و با خدا بود

گفنم : آره می شه

گفت : چه جوری آخه ، گناه یعنی سرپیچی از امر او ، بعدا با خدا هم بود ؟

-        نمی شه که !

و نتوانستم به او بگویم :

" الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور ... "


پ.ن : 
نمی دونم شهید احمدی روشن ، شهید علی محمدی ، شهید شهریاری و بقیه ی دانشمند ها رو چرا دارن ترور می کنند
ولی فکر کنم کافی باشه برای روشن شدن ما از بعضی چیز ها ....
حالا اسم این پست رو هر چی دوست داری بذار
حتی می خوای بگو دارم شستشو مغزی می دمت
ولی به این فکر کن که چرا ؟
چرا ما باید این همه تاوان کار نکرده رو بدیم ؟
جنگ چالدران کافی نبود ؟
قیام میرزا کوچک خان کافی نبود ؟
اصلا چرا راه دور می رم شهدای انقلاب اسلامی کافی نبود ؟
8 سال جنگ تحمیلی چه طور ؟
حالا باید خون دانشمندامون رو هم رو زمین ببینیم ؟

بند یك

هنگام  می و فصل  گل و گشت  چمن  شد

در بار بهاری  تهی از زاغ   و  زغن  شد

از ابر كرم ،  خطه ی  ری رشك ختن شد

دلتنگ  چو من مرغ   قفس  بهر وطن  شد

چه كجرفتاری ای چرخ

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند دو

از خون  جوانان  وطن لاله  دمیده

از ماتم  سرو  قدشان، سرو خمیده

در سایه  گل بلبل از این غصه  خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه كجرفتاری ای چرخ ،

بند سه

خوابند  وكیلان  و خرابند    وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند  به  یك  خانه  ویران

یارب  بستان  داد فقیران  ز امیران

چه كجرفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند چهار

از اشك همه  روی  زمین  زیر  و  زبر كن

مشتی  گرت از خاك  وطن  هست  بسر كن

غیرت كن  و اندیشه  ایام بتر كن

اندر جلو تیر عدو، سینه سپر كن

چه كجرفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند پنج

از دست  عدو  ناله ی  من  از سر درد  است

اندیشه هر آنكس  كند از مرگ،  نه مرد است

جان  بازی عشاق، نه چون  بازی نرد  است

مردی  اگرت هست،  كنون  وقت  نبرد است

چه كجرفتاری ای چرخ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند شش

عارف   ز ازل ،  تكیه  بر ایام  نداده  است

جز جام، به كس دست، چو خیام  نداده است

دل جز بسر زلف دلارام نداده است

صد زندگی ننگ بیك نام نداده است

چه كجرفتاری ای چرخ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

 

" و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا ... "


http://pooni2.persiangig.com/image/17602521596544091811.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:28  توسط یکی مثل خودت  | 

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

                                        آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست


پل صراط  

فرض کنید عدد 00100.000 هر کدوم از اون صفر ها نماد یه انسانه و عدد 1 نماد معیاره

اون عدد صفر بعد از یک نمی دونه کجای این رقم قرار داره وقتی جایگاه خودش رو از بالا نگاه می کنه

 می فهمه چه ارزشی داره

و کجای این رقم قرار داره

یا یه مورچه وقتی داره روی یه آجر راه می ره فکر می کنه روی زمینه

وقتی از بالا خودشو نگاه می کنه می فهمه روی آجره

ما انسان ها هم مثل اون عدد صفر یا اون مورچه ایم و توی قیامت که ابعاد دیگمون تقویت می شه و بعد چهارم ، پنجم و ... رو درک می کنیم تازه می فهمیم چه مسیری رو

عبور کردیم و کجای کاریم

خوش به حاله کسانی که قبل از قیامت بتونند از بالا به خودشون نگاه کنند و ابعاد دیگه رو درک کنند

البته مهم تر اینه که مسیر رو درست تر بریم

حالا چه می خواد ابعاد رو درک کنیم

چه درک نکنیم


پ.ن :

این پست صرفا برای خودمه که نکنه فراموشش کنم

و تا مدتی پست اول خواهد بود


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 20:54  توسط یکی مثل خودت  | 

قرار دل بی قرار منی تو

دلم برایت تنگ شدست و امان که رویم نمی شود صدایت زنم

رویم نمی شود نگاهت کنم

غباری روی چشمانم نشسته

اصلا چشمان دلم نه ، چشمان سرم هم

همنوایم نمی شوند

آهی سرد و خشک 

با جدیتی تمام

 در گوش زمزمه می کند :

که دیگر هیچ راه بازگشتی به سویت ندارم

ولی باز چشم امیدم به دستانت است که می خواهند روی سرم کشیده شوند

زیر پایم خالی شد وقتی فهمیدم تمام احساساتم دروغ بود

زیر پایم خالی بود وقتی فهمیدم تمام حقایقی را که برای خود تجسم کرده بودم باطل بود

حال نکند 

          نکند ...

اعمالم نسبت به شما هم دروغ باشد و از روی عادت کار هایی را کرده باشم 

معذرت خواهیم را بپذیر 

و مرا رها کن از این همه مسئولیت سنگین که باید روزی پاسخویشان باشم

مرا رها کن از این الهام هایی که بر قلبم می کنی

و تفاوت هایشان را به من بفهمان

بفهمان که حرکت در بود و نبود چه معنی می دهد حال که نیستیم و هستیم

درد دادی

دوا دادی

اما هیچ گاه تو را نفهمیدم

خودت را بفهمانم

باز هم نمی دانم با چه رویی آمده ام و می توانم این ها را از شما بخواهم

این بی ادبی ام را با نیکی از من عبور ده

یتیم نوازیمان را دیدی ؟!

پس ما یتیمان را بیش از این تنها مگذار

یتیم کسی است که رهنمایش پیشش نباشد

ای رهنمای ما

بیا و ما را از این تاریکی 

به نور جاودان منتقل گردان

که نور از جنس توست


ب.ن :

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 16:40  توسط یکی مثل خودت  | 

روز خیلی سختیه برای خیلی ها

سالروز زلزله ی بم بر همه ی ایرانیان تسلیت 


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 17:47  توسط یکی مثل خودت  | 

مایه ی آبرو ریزیت شده ام ، می دانم ، ... می دانم ...

دیگر رویم نمی شود سر بر افرازم و نامت را بر زبان جاری سازم و صبح و شام یادت کند

من آن من قبل نیستم ...

می دانم !


در جمع دوستان قدیم که دل پیش از پیش هوایشان را کرده است

من : خوبی محمد جان ؟
محمد : شما بهتری !
من : دلم برای همه تون تنگ شده ، خیلی دوست دارم بیام ببینمتون 
محمد : راستی رضا خیلی دلتنگته حتما یه زنگ بهش بزن
من : چشم ، حتما ، حالا خودت خوبی ؟ ، درس می خونی ؟
محمد : درس که چه عرض کنم ،بچه ها خسته شده اند ، خداکنه زودتر تموم شه !

(خداوندا کمکشان کن !)

من : سلام رضا جان خوبی ؟
رضا : سلام مرسی ، تو خوبی ؟
من : هیییییی بد نیستیم ، به لطف شما ، راستی کاری داشتی ؟ محمد گفت بهت زنگ بزنم !
رضا :آره ، کارت داشتم ... ، دلم برات تنگ شده بود ، می خواستم باهات صحبت کنم مثل قدیما 
من : منم دوست دارم باهام صحبت کنیم به چندتا مشکل عجیب خوردم
رضا :چی ؟ چه مشکلی ؟
من : هیچی ، مثل قبل ذهنم در گیر خودم شده !
رضا : خارج از کون و مکان و زمان ؟ مثل همیشه ؟
من : آره ، ولی دیگه هیچکس حرفمو نمی فهمه !
رضا : می فهمم چی می گی داداش ، ایشاله جواباتو از خودش می گیری !

(انشالله جوابامو از خودش بگیر !)

قاسم : نامرد دیگه خبری از ما نمی گیری ؟!؟
من : شرمنده ام به خدا سرم خیلی شلوغه !
قاسم : می خوام ازدواج کنم  ، ولی نمی تونم !
من : چرا نمی تونی ؟
قاسم : من همه اش 17 سالمه ، کی به من زن می ده ؟

(و من نمی دانستم دیگر باید چه به او بگویم)


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 16:55  توسط یکی مثل خودت  | 

2تا مادر بزرگ دارم که هر کدومشون کلی بچه دارن و پدر و مادر من بزرگترین بچه هاشونند

برای همین شب های یلدای هر سال همه دعوتند خونه ما که البته نصفیا نمیان

امسال هم به دلایلی نامعلوم ز طرف یکی از مادر بزرگ هایم هیچکس نیامد که امیدوارم خیر باشد

با نصفه ی دیگر جمع که نصفشان هم نیامده بودند یلدا را گذراندیم

خوشبختانه امسال حافظ خوانی هم داشتیم !

سخنی که حضرت حافظ به ما گفت چنین بود :

 روزگاریست که سودای بتان دین من است

 غم این کار نشاط دل غمگین من است

 دیدن روی تو را دیده جان بین باید

وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت ده

راز مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش

زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست

که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان

که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است


بسیار لذت بردم از این غزل میشه گفت شرح حال این روز ها و شب های من بود

تقریبا مهمانی ما تا ساعت 11 بود و تموم شد

از 11 تا 1 هم رادیو هفت برنامه ویژه داشت که هر کسی که اونو ندید از دستش رفت

البته امشب تکرارش پخش میشه !


 پ.ن :

سکوتی که در دل شب نام تو را فریاد می زند دل بی داران را بارانی می کند و چشمانشان شمعی می شود و پروانه ی هستی شان را ....

جز تو که می تواند کار ما را به پایان برساند ؟!

به فریاد سکوت هایمان برس

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 14:56  توسط یکی مثل خودت  | 

در خیابان زندگی

تنه ام به تنه ی دیگری خوردی

هر چه معذرت خواهی کردم که عمدی نبوده

باورش نشد

انگار می خواست دعوا کند

مردمی که دور ما جمع شده بودند

هر طور آمدند قائله را ختم به خیر کنند ، نتوانستند

حتی دیگر صلوات هم چاره گشای این ماجرا نبود

مردی که به او خورده بودم از جیبش چاقویی را بیرون کشید

و به سوی من حمله ور شد

من هم ماتم برده در آن قیل و قال و هیا هویی که شده بود

حسابی که نزدیکم شد

همه فکر می کردند الان کارم تمام می شود

چاقویش را در جیبش گذاشت و خیره به من نگاه کرد

گنگی من به او هم سرایت کرده بود

او هم فراموش کرده بود باید چاقو را به من می زد

و ناخود آگاه آن آلت قتاله را در جیبش گذاشته بود

گنگی ما بیش از پیش داشت به دیگران هم سرایت می کردند

همه و همه ماتشان برده بود که باید چه کنند 

هر کسی از آن محوطه عبور می کرد

محو ما می شد و او هم بی اختیار ساکن خیره به دیگران می ماند

آنقدر شعاع جمعیت گنگ اطراف ما زیاد شده بود

که هنوز هم باورم نمی شود

تمام آدمیان خیره به ما بودند و غرق در خشکی وجودشان

...

حالا که از بالا به موضوع نگاه می کنم

می بینم در آن خیابان هیچکس جز من نبوده

و هیچ اتفاقی نی افتاده

و فقط من کمی با خودم در گیر شده ام


پ.ن :

معذرت می خوام

یه مدتیه به دلایلی رفتم تو خودم

که زیاد هم مهم نیست 

ولی فکر کنم دلیلش جدایی باشه

یه جورایی از بهترین دوستام فاصله گرفتم (م.ا - ی.ش - ا.م - ح.ک - م.ف - ...)

و هر کسی به گونه ای از من جداشده

برای منجی مان دعا کنید


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 15:10  توسط یکی مثل خودت  | 

متن اول رو از تو وب خانم شاخه نبات برداشتم

متن دوم رو بر اساس احساس خودم نوشتم

خدایا ، لذتمان مدام باد !


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى

 چادرم، دل مردهايى كه چشمشان به دنبال

خوش‏رنگ‏ترين زن‏هاست را مى‏زند.


نمى‏دانيد چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى

مى‏شوم و مى‏پرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟ و فروشنده

جوابم را نمى‏دهد؛ دوباره مى‏پرسم: آقا! اينا چنده؟

فروشنده كه محو موهاى مش‏كرده و آرايش زن ديگرى

است و حالش دگرگون شده ، من را اصلاً نمى‏بيند. باز

هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه

بيرون مى‏آيم.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى

 كه به خيابان مى‏آيند تا لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل

نمى‏گذارند و نگاهت نميکنند .

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و

 سرخوش، در خيابان قدم مى‏زنيد؛ در حالى كه دغدغه

اين را نداريد كه شايد گوشه‏اى از آرايشتان ، پاك شده

باشد و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديك‏ترين محل

 امن برسانيد تا هر چه زودتر، زيبايى خود را كنترل كنيد؛

 زيبايى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانيد و خود

 را جبران كنيد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان

 و دانشگاه و... راه مى‏رويد و صد قافله دل كثيف، همره

شما نيست.
چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پليد

 مردان شهرتان نيستيد.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى كرم سر

قلاب ماهى‏گيرى شيطان براى به دام انداختن مردان

شهر نيستيد.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مى‏بينى

 كه مى‏توانى اطاعت خدايت را بكنى؛ نه هوايت را.


چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مى‏رويد؛ در حالى كه

يك عروسك متحرك نيستيد؛ يك انسان رهگذريد.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد اين حجاب!

خدايا! لذتم مدام باد.



نمی دانید ؛ واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی سیاهی

چادرتان را می بینم و رو می گیرم از دیدن

هر چه طاووس صفت است !

نمی دانید چقدر لذت بخش است وقتی وارد مغازه ای

می شوی و با خیال راحت سوالت را می پرسی و 

می دانی بعد خروجت از مغازه کسی به تو 

فکر نمی کند !

نمی دانید ؛ واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی ذره ای

به مردان اطرفات اهمیت نمی دهی و خود را برای 

چشمان آنها نمی آرایی !

نمی دانید ؛ واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی می بینم

دقدقه هیچ گونه آرایشی را نداری !

نمی دانید ؛ واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی می بینم

در خیابان و دانشگاه و ... به چه پاکی راه می روید !

چه لذتی دارد وقتی بوی کثیف بودن نگاه بعضی مردان شهر

از چند کیلومتری شما را فریاد نمی زند  !

چه لذتی دارد وقتی جولانگاه نظر های پاک و افکار نیک

و الهی مردان شهرتان هستید !

نمی دانید ؛ واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی کرم سر

قلاب ماهى‏گيرى شيطان براى به دام انداختن مردان

شهر نيستيد !

نمی دانید ؛ واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی می بینم

که می توانی اطاعت خدایت را بکنی ؛ نه هوایت را !

چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مى‏رويد؛ در حالى كه

می بینم يك عروسك متحرك نيستيد؛ يك انسان رهگذريد!

نمی دانید ؛ واقعا نمی دانید چه لذتی دارد این حجاب !

خدایا لذتمان مدام باد .


پ . ن :

1. استاد ما شب شهادت حضرت علی اکبر (ع) فرمودند :
"چادر پوشیدن که اثبات نمی خواد ، می گیم مادرمون حضرت زهرا (س) ، چادر می پوشیده یا نه ؟!
پس ما هم می پوشیم"

2. و چه سخت گذشت بر حسن (س) آن هنگام که چادر مادر را خاکی دید !

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 15:6  توسط یکی مثل خودت  | 

ای که به عشقت اسیر، خیل بنی آدمند
سوختگان غمت، با غم دل خرم اند
هر که غمت را خرید، عشرت عالم فروخت
باخبران غمت، بی خبر از عالم اند
در شکن طره ات، بسته دل عالمی است
وان همه دل بستگان، عقده گشای هم اند
یوسف مصر بقا، در همه عالم تویی
در طلبت مرد و زن، آمده با درهم اند
تاج سر بوالبشر، خاک شهیدان توست
کین شهدا تا ابد، فخر بنی آدم اند
در طلبت اشک ماست، رونق مرآت دل
کین درر با فروغ، پرتو جام جم اند
چون به جهان خرمی، جز غم روی تو نیست
باده کشان غمت، مست شراب غم اند
عقد عزای تو بست، سنت اسلام و بس
سلسله ی کائنات، حلقه ی این ماتم اند
(
سلسله ی موی دوست، حلقه دام بلاست
هرکه دراین حلقه نیست، فارق ازاین ماجراست)
گشت چو در کربلا، رایت عشقت بلند
خیل ملک در رکوع، پیش لوایت خم اند
خاک سر کوی تو، زنده کند مرده را
زان که شهیدان تو، جمله مسیحا دم اند
هردم از این کشتگان، گرطلبی بذل جان
در قدمت جان فشان، با قدمی محکم اند
سر خدای ازل، غیب در اسرار توست
سر تو با سر حق، خود ز ازل توام اند
محرم سر حبیب، نیست به غیر از حبیب
پیک و رسل در میان، محرم و نامحرم اند
درغم جسمت فواد اشک نبارد چرا
کاین قطرات عیون زخم تو را مرهمند
شاعر: فواد کرمانی


پ.ن :

از دیشب که استادمون این شعر رو خونده تا الان تو فکرشم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 19:7  توسط یکی مثل خودت  | 

ای مولا جان

ای صاحب ما

غم بزرگ سختی کشیدن های عمه جانتان را تسلیت می گویم و خواهان شریک دانستن ما در غمتان هستم

هر شب که به هیئت می روم برای شما گریه می کنم

برای شما که فقط خدا می داند در دلتان چه می گذرد

برای شما که با چشم بر هم زدنی حسین (ع) را درون گودال می بینید و عمه و عبدالله را که دارند از بالای تپه بدن پاره پاره ی شهدا را می نگرند !

مولا جان

پس کی می آیی ؟؟؟؟؟

پس کی می آیی تا انتقام بگیری ؟

دیگر تاب نداریم بشنویم راس عبدالله را وقتی که زنده بود با خنجری کند از بدنش جدا کردند !

دیگر تاب نداریم بشنویم علی اکبر را دوره کردند و با لبانی تشنه تر از پدر به شهدات رساندند !

دیگر تاب نداریم بشنویم عمو بدون دست با آن قامت از بالای اسب بر زمین افتاد !

آقا جان پس شما کجایی ؟

مولای من

نکند ما هم مثل مردم کوفه ایم که نمی آیی ؟

نکند ما هم دلهامان بر شماست و شمشیر هامان بر علیه شما !!!!

آقا جان 

تسلیت ما را پذیرا باش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 15:25  توسط یکی مثل خودت  | 

 سازمان ملل متحد نظر سنجي بزرگي را در ارتباط با ثبت جهاني نوروز انجام داده است مبني بر اين که اگر يک ميليون نفر از ايران به سازمان ملل ايميل بفرستند اين روز به نام ايران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافي ايمل زده نشود اين روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد.. از حق کشورتان دفاع کنيد و نگذاريد که نام ايران و ايراني از جهان محو شود نگذاريد که بلايي که بر سر خليج فارس ما آمد بر سر نوروز ما هم بيايد . ايراني نيستيد اگر اين مطلب را براي دوستان و ايرانيان ديگري 
که مي شناسيد نفرستيد و آنها
را مطلع نسازيد تا جلوي اين فاجعه گرفته شود .

لطفا اسم خود رو ثبت کنید و با خواهش در وبلاگهاتون قرار بدین

http://www.petitiononline.com/Norouz/petition.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 19:25  توسط یکی مثل خودت  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 16:8  توسط یکی مثل خودت  | 

تنها چيزي كه زمين نياز داشت باران بود ٬ يا دست كم يك رگبار ملايم . لنچو كه از اين نياز زمين محبوبش آگاه بود از دمدماي صبح كاري نكرده بود جز اينكه به سمت شمال شرقي آسمان چشم بدوزد  : " زن ٬ انشالله كه امروز امروز ديگه بارون مي گيره !"

زن در حال تهيه غذا بود دذ جواب گفت : " اگه خدا بخواد مي گيره ! "

پسران بزگتر لنچو در مزرعه كار مي كردند و كوچكترها جلو خانه سرگرم بازي بودندتا اينكه زن همه را صدا زد" آهاي بيايين غذا بخورين " در حتال غذا خوردن بودند كه پيش بيني لنچو به حقيقت پيوست و قطره هاي درشت باران باريدن گرفت.

در شمال شرقي آسمان كوههاي سترگ ابر ديده مي شد كه پيش مي آمدند. مرد به جستجوي چيزي از اتاق به طويه رفت . البته چيز خاصي احتياج نداشت بلكه به اين بهانه مي خواست مطبوعي باران را به روي تنش حس كند. وقتي به اتاق برگشت ٬ گفت : " اينها قطره هاي باران كه نيست ٬ سكه هاي نقره س كه از آسمون مي باره . قطره هاي درشت ده پزويي و كوچكترها يك پزوييند."

با اطمينان خاطر ٬ مزرعه رسيده را با گلهاي لوبيا قرمزش برانداز كرد كه پرده باران سراسرش را مي پوشاند. اما ناگهان بادي شديد وزيدن گرفت . باران به تگرگ سنگيني بدل شد . لنچو درست تشبيه كرده بود ٬ آنها واقعا به سكه هاي نقره شبيه بودند! بچه ها به ميان باران مي دويدند تا مرواريدهاي يخ زده را جمع كنند.

مرد باخاطري آزرده گفت : " خيلي داره بد مي شه ! اميدوارم هر چه زودتر رد بشه ! " اما توفان با آن زودي كه فكر مي كرد سپري نشد.يك ساعت تمام تگرگ به روي بام خانه٬ دامنه دشت و سرتاسر ده باريد.مزرعه سفيد شده بود٬ گويي به روي آن نمك پاشيده اند.حتي يك برگ هم به روي درختان باقي نمانده بود .محصول غله به كلي خراب شده بود.ساقه هاي لوبياي قرمز هم گلهاشان را از دست داده بودند.روح لنچو سرشار از اندوه بود.طوفان كه گذشت به وسط مزرعه رفت و به پسرانش گفت:"اگه آفت ملخ بود بيش از اين چيز به جا مي گذاشت.بد مصب تگرگه هيچ چيز به جا نگذاشته.امسال از غله و بنشن خبري نيست."و زمزمه كرد:

"آن شب اندوه بار شبي بود٬

همه كارهاي ما براي هيچ بود٬

امسال همه گرسنه ايم٬

كسي نيست به فكر ما."

اما در قلب همه كساني كه در آن خانه تنها ٬ در وسط ده زندگي مي كردند٬ جرقه اميدي فروزان بود ٬ جرقه اميد به خدا.

لنچو با خود فكر مي كرد:" نگران نباش ٬ حتي اگر ميبيني كه همه هستي ات به باد رفته باز هم به ياد آوركه كسي تا به حال از گرسنگي نمرده است."او سراسر شب به فكر اين اميد بود٬ اميد به خدا٬ خدايي كه ناظر بر همه چيز است٬ حتي به آنچه كه در ژرفناي ضمير فرد مي گذرد. لنچو همچون گاو نري قوي بود و شبيه حيوان در مزرعه كار مي كرد . كمي هم سواد خواندن و نوشتن داشت.سحرگاه روز يكشنبه از خواب بيدار شدو با اين اعتقاد كه روح حمايت كننده اي وجود دارد نوشتن نامه عجيبي را آغاز كرد ٬ نامه اي به خدا با اين مضمون: "خداوندا!اگر تو به من كمك نكني امسال با خانواده ام گرسنه خواهيم ماند. من احتياج به صد پزو دارم تا مزرعه را دوباره بكارم و تا به دست آمدن محصول بتوانم به زندگي ادامه بدهم.زيرا توفان و تگرگ..." و روي پاكت نوشت : به دست خدا برسد.

نامه را در پاكت گذاشت و با اينكه هنوز ناراحت بود براي پست كردن نامه راهي شهر شد. در اداره پست تمري به روي پاكت چسباند و آن را داخل صندوق انداخت. يكي از كارمندان پست كه هم پستچي بود و هم در اداره كار ميكرد با ديدن آن نامه ٬ در حاله كه از ته دل مي خنديد ٬ نامه اي را كه براي خدا پست شده بود به رييس اداره نشان داد.پستچي هرچه نگاه كرد آدرس خدا را در روي پاكت نديد. رييس پست كه مرد چاق و در عين حال مهرباني بود با ديدن پاكت به خنده افتاد.اما زود حالت جدي به خود گرفت ٬ نامه را به روي ميز انداخت و گفت:"چه ايماني ! كاش من هم ايمان مردي را داشتم كه اين نامه را نوشته. كاش من هم مثل او اعتقادم خالص بود . به آنچه كه مي كند اطمينان دارد تا آنجا كه باب مكاتبه با خدا را گشوده است ." رئيس پست بر آن شد تا به نامه پاسخ دهد. نامه را كه باز كرد متوجه شد كه براي پلسخ دادن به ان سواي قلم و كاغذ به چيز ديگري هم نياز است و آن مبلغ صد پزو پول است. رئيس چند پزو از كارمندش گرفت ٬ چندتايي از دوستانش به عنوان صدقه جمع آوري كردو مبلغي هم خودش  روي آن گذاشت. بلاخره هرچه كرد نتوانست صد پزو جور كندو تنها موفق به تهيه مقداري از آن پول شد. پول را در پاكتي گذاشت . با يك نامه كه روي آنها فقط يك كلمه نوشته شده بود: " خدا " و روي پاكت هم آدرس لنچو را نوشت.

يكشنبه بعد بعد لنچو كمي زودتر از معمول به پستخانه رفت تا از پاسخ نامه اش خبر بگيرد. پستچي دم در اداره نامه را به او داد. رئيس پست نيز از پشت پنجره اتاق كارش ناظر عمل خيري بود كه انجام داده بود. لنچو با ديدن پول در پاكت هيچ واكنشي كه حاكي از تعجب باشد نشان نداد و شروع كرد به شمردن و در همان حال فكر كرد كه البته هرگز اشتباه نمي كند و مي داند كه لنچو چه مبلغ درخواست كرده . ناگهان لنچو به جلو ميز رفت و درخواست كاغذ و قلم كرد ٬ با ابروي چين خورده كه نشان از آوردن عقايدش به روي كاغذ بود٬ شروع كرد به نوشتن . نامه را به پايان رساند تمبري خريد و به روي پاكت چسباند. همان موقع كه پاكت به صندوق انداخته شد٬ رئيس پست آن را برداشت ٬ باز كرد و چنين خواند: " خدايا ! از مقدار پولي كه درخواست كرده بودم تنها هفتاد پزو به دست من رسيد. از آنجايي كه من براي ادامه زندگي به اين پول احتياج مبرم دارم خواهش مي كنم بقيه آنرا هم بفرست . اما راستي از طريق پست نفرست چون كارمندان پست دست چسبانكي دارند!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 15:49  توسط یکی مثل خودت  | 

خیلی وقت است در تهران و دیگر شهر های به ظاهر پیشرفت کرده و به باطن پس رفت کرده شاهد صحنه های بدی هستیم چون پوشیدن لباس های آنچنانی در خانمها و برخی آقایان که در بعضی ایام رونق بیشتری را به خود می گیرد ! حال گفتم نکند در این ماه عظیم دوباره شاهد صحنه های پیش باشیم .

اما منظورم از نوشتن این پست این ها نبود ، می خواستم بگویم که حتما دیده اید پسرانی با ماشین را که برای دختران در گوش خیابان بوق می زنند تا آنها را سوار کنند و برای کارهایی که خدا به آنها عالم تر است و گاهی صحنه هایی فجیع تر از این ها را هم دیده اید که دختران برای پسران بوق بزنند !

اما همه ی اینها به کنار دیگر بی حرمتی هم حدی دارد ، این کار ها را با جنس مخالف کردن درست است کاریست زشت و ناپسند ولی نهایتش این است که می گوییم غریزه ی حیوانیست و طرف به اندازه ی حیوان می فهمد که هر چند آنرا هم نمی فهمد !

ولی اگر پسر برای پسر دندان تیز کند و به فکر لواط و همجنس بازی با دیگری باشد اینکار چه معنایی دارد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اسم این عمل را دیگر غریزه نمی توان گذاشت ! چرا که حیوان هم اینکار را نمی کند !

تجاوز به همنوع عملی است که اخیرا رایج شده و بسی درد آور است و دل خیلی ها را خون کرده است

 امیدوارم اگر قابل هدایت نیستند ریشه شان کنده شود تا دیگر این اعمال رواج پیدا نکنند .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 14:15  توسط یکی مثل خودت  | 


به نام خدا

سؤال های امتحانی آخر الزمان

نام: .....................
نام خانوادگی: .....................

مدت امتحان: تمام عمر
مقطع: تمامی انسان ها
تاریخ: عصر غیبت امام زمان


سوالات امتحان


1. تو انتخاب های زندگیت، نظر چه کسی برات از همه مهم تره؟
الف.خودم
ب.خانواده ام
ج. دوستان
د.خدای مهربون


2. معمولا چه موقع صبرت تموم میشه؟
الف.وقتی که برای کارهای شخصی خودت عصبانی می شی.
ب.وقتی که یکی رو که خیلی دوست داری از دستش می دی.
ج. وقتی کسی با انجام گناه فردی و اجتماعی دل امام زمان رو می رنجونه.
د.وقتی که تیم مورد علاقت شکست بخوره.


3.چقدر امام زمان (عج) رو دوست داری؟
الف.راستش تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
ب.تو نمازام براش دعا می کنم.
ج.اگه دیدم یه جایی بهش توهین میشه ،حس غیرتم به جوش میاد.
د. اون قدر زیاد که برای تعجیل در ظهور هر کاری که لازمه حاضرم انجام بدم.


4. فکر می کنی وظیفت درباره امام زمان(عج) چیه؟
الف.هر روز بعد نمازها بهش سلام می دم و دعای فرج می خونم.
ب.باید تو عصر غیبت به حرف علما ی دین گوش بدم.
ج.باید مثل همه امامان که نیاز به یار داشتند، برای یاری آقا خودمو آماده کنم.
د.همه موارد


5.فکر کن الآن مشغول انجام گناه هستی،وضعت نسبت به امام زمانت چطوره؟
الف.سعی می کنم اصلا بهش فکر نکنم و گناه رو انجام بدم.
ب.گناه رو انجام می دم، بعد میام ار آقا معذرت می خوام،حتما منو می بخشه.
ج. خاکستر می شم تو خودم،گناه کنم و امام زمان(ع) منو ببینه؟ نه نمی شه.
د.اصلا به فکر گناه کوچیک هم نیستم؛ بابا من بیام با تیر بزنم تو دل امام زمان؟


6.اگه داشتی کاری برای امام زمان(عج) انجام می دادی و اون وقت یکی تو رو دید:
الف.خوشحال میشی و قند تو دلت آب می شه.
ب.بی تفاوت هستی و محل نمی ذاری.
ج. کمی خوشحال می شی،اما میگی: هدف اصلی من رضای خدا بوده.
د.ته دلت ناراحت می شی و می گی:خدایا اومدم یه کار رو خالص انجام بدم،باز نشد.


۷.دوست داری بیشتر چه قیافه و تیپی بزنی؟
الف.تیپ روز(هر چی باشه)
ب.تیپ ایرونی
ج. تیپی که قشنگ تر باشه
د.تیپی که مورد پسند خدا و امام زمان(ع) باشه


8.بهت میگن:فقط یه آرزو کن تا برآورده بشه و تو میگی:
الف.ازدواج موفقی داشته باشم
ب.توی دانشگاه قبول بشم و یه کار خوب گیرم بیاد
ج. طوری زندگی کنم و بمیرم که امام زمانم از من راضی باشه
د.یک سفر به همه جاهای زیارتی


9.اگه بگن همین الآن می خواهیم شهادت رو نصیبت کنیم،چی میگی؟
الف.خدایا من زندگی دارم،به فکر زن و بچه و مادرو...هستم!
ب.هنوز جوونم و خیلی آرزو دارم باشه یه وقت دیگه!
ج. من از خدامه، ولی خب کمی حق الناس بر گردنم هست، بهشون برگردونم و حلالیت بطلبم،بعدش می آم
د.شهادت؟وای خدا جون، این چه سوالیه؟! یه عمر منتظر این لحظه بودم؛من آماده ام بریم که داره دیر می شه


10.اگه بگن دوست داری مرگت چطوری باشه،چی جواب می دی؟
الف.بازم حرف مرگ رو پیش کشیدی،چرا هی دم از ناامیدی می زنی؟یه جوری می میرم دیگه.
ب.دوست دارم مسلمون از دنیا برم و وقت مرگ، شیطون گولم نزنه.
ج. دوست دارم شب بخوابم و بدون درد،صبح از دنیا رفته باشم.
د.دوست دارم در رکاب آقا شهید بشم، قطعه قطعه بشم، تازه دردش هم شیرینه.

11.اگه در حال مرگ باشی یا مرده باشی وتقاضا کنی یه فرصت بهت بدن و دوباره به زندگی برگردی،این طرف چی کار می کنی؟
الف.خب می آم و دوباره زندگی میکنم و آرزوی عمر هزار ساله رو دارم.
ب.دیگه یه بنده صالح خدا می شم، از هر جهت.
ج. یک بار!؟ اگه هزار بارم بگن می تونی برگردی، زندگی خدا پسند رو انتخاب می کنم ودلم می خواد هزار بار در راه خدا شهید بشم
د.حق مردم رو بر می گردونم و از کسانی که بهشون ظلم کردم حلالیت می طلبم.


12.سوال اختیاری: اگه بر فرض بگن اینا شرط های پذیرفتن یاران امام زمانه، فکر می کنی قبول می شی؟
الف.نه بابا،من اگه اینطور بودم تا حالا شهید شده بودم.
ب.خب !بعضی ها رو دارم و بعضی هارو نه.
ج. بعضی مواردش خیلی سختن، فکر نکنم امام زمان(عج) اینقدر سخت گیر باشن،احتمالا تک وتوکی رو ندارم
د.قبول می شم، مطمئن مطمئن خودمو برا ی اینا آماده کردم،پس یه عمر برا چی زندگی کردم؟


موفق باشید
------------------------------------------------------
تذکر:
-هر کس بتونه امتیاز لازم رو از این آزمون بگیره، باید خودش رو برای یاری و ان شالله شهادت در رکاب امامش در آخر الزمان آماده منه، هر کس هم که نمی تونه یه فکری به حال خودش کنه که جا نمونه!جوابو پیش خودتون نگه دارید.
خوش به حال اون هایی که از غربال آزمایش خدا رد می شن و به سعادت می رسن؛ ولی بعضی هامون باقی می مونیم و حسرت می خوریم، خدایا ما از کدوم دسته ایم؟
خدایا ما را برای امتحانات سخت بعدی آماده و موفق بگردان
آمین یا رب العالمین

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 16:50  توسط یکی مثل خودت  |